خامنیسم

فضل الله المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما

خامنیسم

فضل الله المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما

خامنیسم

"ایسم " ها, امروز بت بشر مدرن شده اند . ایسم هایی که روز به روز بر جهل آدمی افزوده و به تاریکی هدایتشان کرده است . در این بیداد آباد و تاریکستان ؛ با کمال افتخار یک " ایسم " جدید در مکتب نور و روشنایی به جهان بشر تشنه هدایت ؛ معرفی میکنم . این " ایسم " مکتب مولا یم خامنه ای است. آری من " خامنیسمم " پیرور مکتب خامنه ای .

انقلاب اسلامی چیست؟ مفهوم و محتوا و غایت نهایی آن چیست؟ آفت ها و موانع رشد ارزش های آن چگونه تشکیل و سازماندهی می شود؟ بیشترین ظن برای نابودی انقلاب به کدام گروه باید برده شود؟ و ده ها سوال استراتژیک و بنیانی دیگر ... در پاسخ به سوالات فوق و مبانی حفظ و تداوم انقلاب اسلامی شخصا به یک اصل و نظریه معتقد هستم. این نظریه " انقلاب در انقلاب " نام دارد.

انقلاب در انقلاب چیست؟

 این اصل بر این بنیان تکیه دارد که نخست انقلاب اسلامی را جدای از جمهوری اسلامی باید دید و تحلیل کرد. در پارادایم بعدی برای آن یک هویت کامل مستقل و کلی قائل شد. هویتی که یک هدف غایی دارد و متناسب با زمان و حادثه ها باید با تمسک به اصول خود، در درون خود دست به تحول و انقلاب های استراتژیک بزند. در یک کلام چنین باید گفت که با افزوده شدن بر عمر انقلاب و افزایش آفت هایی که طبیعت هر انقلابی است، باید در خود انقلاب اسلامی  و طبق اصول اساسی و بنیانی آن انقلاباتی دیگر صورت گیرد. انقلاب هایی که  هدفش راست کردن انحرافات درون سیستم  برای برگرداندن آن به ریشه هاست.

تفاوت انقلاب اسلامی با سایر انقلاب ها در این است که سایر انقلاب ها پس از پیروزی چیزی به اسم آرمان را مدنظر نگرفته اند. در حقیقت آرمان جنبش،  پیروزی انقلاب است و پس از تحقق این امر انقلاب به سکون و ارامش مبدل می گردد و هر گروهی متناسب بامجاهدت هایش سهم خود را از حکومت در عرصه قدرت مطالبه می کند. وقوع این امر یعنی تبدیل شدن انقلاب، به ضد خودش. همین علت است که مثلا انقلاب فرانسه که با شعار دموکراسی و آزادی مدنی متولد شد به دیکتاتوری ناپلئون ختم می گردد.

اما انقلاب اسلامی چنین نیست، این انقلاب با پیروزی  و به حاکمیت رسیدن تازه کار و تلاشش آغاز و نهضت تازه شروع شده است. در حقیقت ماانقلاب کرده ایم که همیشه منقلب بمانیم. نقطه مقابل " انقلاب " سکون و یا "مرداب " شدن است. همین حقیقت است که  حضرت امام خامنه ای( روحی له الفدا) می فرماید " محافظه کاری قتلگاه انقلاب است ". محافظه کاری یعنی حفظ وضع موجود و جلوگیری از ایجاد هر جنبش و خیزش، هرچند مصلح!

جنگ قبل از پیروزی انقلاب را پیامبر (ص) جنگ بر سرتنزیل تشبیه می نامند. ایشان در کلامی ژرف خطاب به وصیشان می فرمایند : یا علی(ع) جنگ من جنگ تنزیل ( تثبیت اسلام به عنوان یک دین) است و جنگ تو، جنگ تاویل( تفسیر اسلام و احکام آن) است . یعنی جنگ اول جنگ با کفار است و جنگ دوم جنگ با مسلمانان برای حفظ اسلام.

ثمثیل این مدل را می توان در تسخیر لانه جاسوسی توسط دانشجویان مشاهده کرد که امام راحل از آن به عنوان انقلاب دوم یاد کردند. انقلاب سومی که  در عرصه انقلاب رقم خورد، باز هم محوریت دانشجویی داشت. حضرت امام (روحی له الفدا) با فرمان شش هشت  در نامه ای خطاب به دانشجویان شالوده جنبشی را به نام جنبش عدالتخواه را بنا نهادند. برسی فضا و جوی که باعث صدور این فرمان شد را قبلا در مقاله ای شرح داده ام  و در حوصله بحث نیست، اما پس از این  رویداد عده ای قلیل شروع به عملی کردن این جنبش کردند.

فرق انقلاب دوم و سوم هم در تنزیل و تاویل است. انقلاب دوم( تسخیر لانه جاسوسی) جنگ با کفار بود یعنی جنگ تنزیل و انقلاب سوم( جنبش عدالتخواهی) جنگ و مبارزه با مدعیان اسلام و انقلاب در نحوه تفسیر و عملی سازی انقلاب ( جنگ تاویل) است که بسیار جان فرساتر و خطیرتر است چرا که اینبار انقلابیون با مدعیان انقلاب درگیری دارند نه با مخالفان محرز انقلاب.

اینجاست که صف کشی مارقین و ناکثین و قاسطین رخ می دهد که وجه مشترک تمامشان انقلابیگری و استناد به اصول آن است البته به صورت گزینشی و منفعت طلبانه. سیاست این طوایف در برابر اصل حاکمیت اسلامی و ذات انقلاب، نوئمن ببعض  و نکفرو ببعض است.

جنبش عدالتخواهی از بدو ظهور در فضای سیاسی دانشگاهی کشور آماج تهمت ها ترور قرار گرفت  آن هم توسط گروه ها و جناح هایی که به هر نحو منافع خود را با این جنبش فکری در خطر می دیدند. علاوه بر گروه های سیاسی و احزاب سایر تشکیلات های دانشجویی مذهبی نیز به وضوح در برابر آن صف کشیدند. هیچوقت مناظره هایی را که با دوستان بسیج دانشگاه شریف انجام میدادیم را یادم نمی رود. چند صباحی گذشت و روز به روز هجمه  منتقدان افزون می گشت تا اینکه حضرت امام ( روحی له الفدا) در پیامی به نشست جنبش عدالتخواه دانشجویی در سال 85 با ابراز جمله " عدالتخواهی لب انتظار مااز دانشجویان است"، مهر تایید یزرگی بر روش و منش این جریان زد. ایشان در تمامی سخنانی که ئر جمع دانشجویان ابراز می داشتند به طور قاطع از منش و تفکر عدالتخواه حمایت و اصول و میادین آن را معبر سازی می نمودند. تا انجا که ایشان روی کار آمدن دولت نهم را حاصل زحمات جنبش عدالتخواه( به معنی فکر) دانستند.

این جنبش در شیراز در سال 86 رسما تحت عنوان مجمع مطالبه آرمان های انقلاب اعلام وجود کرد. این مجمع که ابتدا آن را 7 تشکل تشکیل می دادند به طور قاطع وارد فاز مبارزه با مفاسد حکومتی و پدیده های ضد عدالت کردند. رمز نفوذ این جنبش اتحاد آنان بر سر اصول و اهداف بود و با توجه به اینکه  مدت زیادی از به حاکمیت رسیدن اصولگرایان نمی گذشت، بیشتر اعتراضات به نواقصی بود که اصلاح طلبان در گذشته آنها را رقم زده بودند.

با گذشتن از عمر به قدرت رسیدن اصولگرایان برخی از دانشجویان عدالتخواه با تاسی از نظریه انقلاب معکوس  امام خامنه ای ( روحی له الفدا) محور نگاه و افت گیری خودشان را از نظام به سوی اصولگرایان و طیوف مذهبی تغییر دادند و این شد که با جسارت تمام در سال 87 شروع به چالش کشیدن باغ شهری های شیراز کردند و این شروع  گسترش یک شکاف بود. اینجا بود که بحت تاویل آرمان های امام(ره) و انقلاب خودش را نشان داد.

در منش دانشجویان عدالتخواه (طبق فرمان امام خامنه ای) هیچ شخص یا گروهی، ولو با عذر انتساب به شخص رهبری، حق فرار از پاسخگویی ندارد و سکوت در برابر فساد، همدستی با مفسدین است . تقید عدالتخواهان به این دو اصل بسیار هزینه دار، سرمنشا جهت گیری بسیاری از گروه های اصولگرا علیه آن را فراهم آورد. پس از آن شد که در تریبون های عمومی، محفل های خصوصی و غیره شروع به ترور این طیف کردند. القابی مانند نئومنافق، جوانان بی تقوا، تفاله های باند مهدی هاشمی، منافقین دهه شصت و ... تنها اقدامات ظاهری بود که برای متوقف کردن موتور جنبش بکار برده شد و هم اکنون نیز بکار برده می شود.

امّا تمام این هجمه ها نه تنها نتوانست این گروه قلیل ولی پر قدرت را متوقف کند بلکه بر انگیزه های آنان نیز افزود. نامه  محرمانه به آقای حائری، نامه سرگشاده به  رئیس قوه قضائیه، برگذاری جلسات فکری، سیرهای مطالعاتی، تبین و آسیب شناسی جنبش به صورت درون گفتمانی، برگزاری جلسات نقد مسئولین و مطالبه از آنها، انتشارات نشریاتی مانند روایت و سیزده 57، غریو، مستضعفین و ... در حالی صورت می پذیرفت که این حملات در اوج خود قرار داشت.

اما امروز فضای تقابل با جنبش با گذشته بسیار متفاوت تر شده است. منتقدین این این گروه ،  که خود را در برابر نقد نظری و فلسفی  تئوریک عدالتخواهان  ناتوان دیده اند شروع به ترور شخصی افراد و منتسبان آن را کرده اند و این خود نشانه ایست بر اینکه تلاشها و فعالیت های جنبش به ثمر نشسته است.

بی شک هر جه بر عمر انقلاب افزوده می شود، لزروم تولی انقلاب هایی با محوریت اصالت انقلاب اسلامی ضروری به نظر می رسد. امروز جنبش عدالتخواه توانسته است گفتمان حاکم بر کشور را به نفع آرمان های اصیل انقلاب اسلامی بیش از پیش متوجه کند و از این حیث شاید بتوان گفت دین خود را ادا کرده است.

آنچه که تئوریسین های عدالتخواه امروزه باید به آن بیندیشند چیزی جز آینده انقلاب اسلامی و فتنه های در پیش رو نیست. لیدر های فکری این جنبش انقلابی نباید به دستاوردهای کنونی اکتفا و درجا بزنند بلکه باید در فکر سازماندهی انقلاب چهارم باشند. انقلابی که امروزه می شود متولد شدن آن را از نگاه امام انقلاب(روحی له الفدا) خواند. هرچند هنوز مصداق مشخصی بر آن متعلق نکرده اند، امّا می شود غایت آن را به وجود آمدن و متشکل شدن جریانی فراسوی احزاب کنونی کشور، که امالی جز آرمان های ناب انقلاب ندارد،  تحلیل کرد.

جریان سوم سیاسی کشور بی شک انقلاب چهارمی است که باید به آن بیندیشیم و بدون توجه به تمام هجمه ها شروع به تدوین مبانی آن کرده و از وضع موجودعبور کنیم.  

امروزه بر تمامی دوستانم واجب است هر چه بیشتر آرا و اندیشه های حضرت روح الله  و خلف صالحشان را مورد کنکاش عملی و نظری قرار دهند. تشکیل حلقه های فکری منظم، برگزاری جلسات نقد و اسیب شناسی درون گروهی، برسی انقلابات صد ساله اخیر تاریخ معاصر در ملل اسلامی  قدم اول پی ریزی تئوریک  انقلاب چهارمی است که باید به آن بیندیشیم. امروز نشستن ، هراس از هجمه ها و یا درگیر شدن در مسائل شخصی و اسیر زندگی روزمره شدن بیش از پیش خطرناک و مستحل کنند است.  عدالتخواهان هرگز نباید اسیر معلولات و نگاه های سطحی ناشی از ذوق زدگی مقطعی قرار بگیرند. راهی را که انتخاب کرده ایم به فرموده امام خامنه ای(روحی له الفدا) راه انبیاء و اصیاء الهی است که رنج بی شمار و ابتلائات گوناگون بر آن وارد است.

 ان شاالله

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۰ ، ۲۳:۰۱
سلمان کدیور

 

همه اش تقصیر خمینی بود

روح الله !

همه اش تقصیر تو بود !

ما داشتیم زندگی یمان را میکردیم

و سرمان در آخورمان گرم !

و هفتاد پشت مان

به نشست و برخاست تخت ها

به  سایه خدا بودن شاهنشاه !

طعم چکمه انگلیس و روس ها

جستجوی غذا

در پهن اسب ها

عادت کرده بودیم !

***

ما باور کرده بودیم

آشپز آمریکایی

می تواند با رُزرُز

مرجع تقلید مان را زیر بگیرد

وما

حق چِخ کردن سگش را هم نداشته باشیم !

ما عادت کرده بودیم

هر ماه

سهم وحشی بودنمان را بپردازیم!

و راحت و بی دردسر

دل به ” محمد رضا ” بدهیم

که دستان ما را

به دروازه های تمدن متبرّک کند !

***

همه اش تقصیر تو بود ، خمینی !

ما باورمان بود

آریا مهر سایه خداست

و خان ها

حافظ ناموس ما

و دلمان خوش بود

به  اسلامی

که با گریه بر زخم های  حُسینش

که  سال ها پیش

در کربلا مُرده بود (!)

بهشت را صاحب شویم

***

ما به عادت کردن

سال ها عادت کرده بودیم

تا وقتی که تو آمدی ،  خمینی !

و ما را از  ۲۵۰۰ سال خواب  بیدار کردی

و مانند طفلان جاهل

در گوش پیرمردهامان

الله اکبر سردادی

که فقط خدا بزرگ است

نه خان  و آریامهر

نه کارتر و گوباچوف !

و ما را

در بُهت آزادگی ات فرو بردی

***

و از آن روز

خواب و خوراک از ما ستانده شد !

بمب ها موشک ها

فانتوم ها و ناوها

به جان خرمشهرمان افتادند و خونینن شهرش کردند

دهلران را به دلهره محکوم

و بُستان مان ! را به آتش کشیدند

و سرهای شش ماهه ها ! را

گوش تا گوش بریدند

و جوان هایمان را

به جرم  “فریاد ” ، اسیر

سفره هایمان را به جرم قناعت

تحریم کردند !

امّا

تو وعده هایت صادق بود

ما جوانه زده بودیم

در خاک آزادگی

و هوای پاک کبریایی الله

و جان گرفته بودیم

به زمزمه لبانت که میگفت :  ” می شَد”

***

آری

همه اش تقصیر تو بود … خمینی !

وگرنه

ما عادت کرده بودیم

 

" سلیم "

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۲۹
سلمان کدیور

 

تزلزلی که در بین کاخ نشینها هست در بین کوخ نشینها نیست، آرامشی که این طبقه محروم دارند، آن طبقه ای که به خیال خودشان در آن بالاها هستند ندارند.

 ( امام خمینی . ره .)

 جریان شناسی فساد اداری سیاسی در دوران حکومت اصلاح طلبان بسیار مفصل و  عمیق است. فسادهایی که نه تنها ساختار جامعه اسلامی ، بلکه محتوای انقلاب اسلامی را هدف گرفته بود.

یکی از مصادیق این مفاسد تشکیل طبقه ای جدید در جامعه به نام طبقه " مدیران" بود. این طبقه طبق تعاریف کارگزارانی که اصلاح طلبان وارث خوبی برای آن شدند، گروهی از خواص و مسئولین حکومتی هستند که در نسبت با عوام، حق زندگی بسیار مرفه و آنچنانی را دارند. تئوری پردازی این خط فکر انحرافی در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی کلید خورد:

«…اظهار فقر و بیچارگی کافی است. این رفتارهای درویش‌مسلکانه، وجهۀ جمهوری اسلامی را نزد جهانیان تخریب کرده است.

زمان آن رسیده که مسؤولین به مانور تجمل روی آورند. از امروز به خاطر اسلام و انقلاب، مسئولین وظیفه دارند مرتب و باوقار باشند… هرچند ما فقیر باشیم و اقتصادمان به سامان نباشد، اما برای آنکه در دیدگان سایر ملل مسلمان و غیرمسلمان، ملتی مفلوک جلوه ننماییم، لازم است تا جلوه‌هایی از  تجمل در چهرۀ کشور و مسؤولین حاکمیتی رویت شود… »

(
خطبه‌های نماز جمعۀ تهران، ١٨ آبان ١٣۶٩)

در شیراز این طرح با پروژه های اختصاصی رفاهی برای این طبقه کلید خورده است. مجتمع مدیران خیابان قم آباد قصرالدشت نمونه بارز این تفکر است. مجتمعی که در زمان اصلاح طلبان تصویب و در زمان اصولگرایان اجرایی شد.

یکی دیگر از این پرژه ها پرژه ها مجتمع مسکونی میلاد است که در زمان حیات اصلاح طلبان کلید خورد. این پرژه 14 و 8 طبقه علی رغم اینکه در ارتباطات رادیویی جنوب و تبع آن در امنیت ملی کشور به علت ارتفاع غیر مجاز، به صورت جدی اخلال وارد میکرد و مسئولین وقت مخابرات بر ان تاکید جدی داشتند، ساخت و تکمیل شد.

از اول ساخت این پروه تا تکمیل آن شاید حدود 50 نامه از مخابرات استان به استانداری، پیرامون این مشکلات نگاشته می شود امّا انگار مقوله ای به اسم امنیت ملّی برای باند انصاری لاری و صمد رجا محلی از اعراب نداشته است.

نکته ای که در پرونده این پروژه ادم را به شک وامیدارد این است که اگر این مجتمع برای مدیران فارس است، پس چرا اسامی برخی مدیران ارشد مازندران ،تهران، اصفهان، بوشهر و ... در این لیست دیده می شود؟. انگار شعر " خوشا شیراز و وصف بی مثالش " موثر واقع  و باعث شده برخی بزرگان اینجا را به عنوان تفرج گاه تابستانی یا زمستانی خود برگزینند که خود جای بسی افتخار است!

و باز جای بسی تامل است که نام برخی اشخاصی که در این پروژه  صاحب مسکن  آنچنانی در بهترین نقطه شهر شدند بعدا در لیست پرژه مدیران قم اباد هم دیده شدند!

خداوند متعال نازپروردگی و رفاه زدگی را یکی از عوامل انحطاط جوامع بشری معرفی می کند که هلاکت و نابودی سرزمین و اهل آن را به دنبال خواهد داشت:

وَ إِذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا فَفَسَقُوا فِیهَا فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَـهَا تَدْمِیرا؛ و هرگاه بخواهیم مردم سرزمینی را هلاک کنیم، رفاه طلبان و خوش گذرانانشان را وادار به فساد می کنیم و وقتی در آن به فسق و انحراف پرداختند و سزاوار عذاب گردیدند، آن گاه آنجا را زیر و زبر می کنیم و به شدت نابودشان می سازیم.

با مروری اجمالی به تاریخ گذشتگان و بررسی عوامل انحطاط آنان این حقیقت قرآنی به خوبی آشکار می گردد که چه بسیار تمدن ها و جوامعی که بر اثر رفاه زدگی و نازپروردگی به گناه و معصیت گرفتار آمدند و بنیاد بقایشان زایل گشت.

انقلاب ما آمد تا بگوید مسئولین حکومتی و خواص در شأن اجتماعی,‌فقط خادمن مردمند و نه بیشتر. مسئولین حکومت باید در میان مردم و با مردم زندگی کنندنه اینکه نقاط خاصی را برای آنها اختصاصی سازی کرده و دسترسی آنها  به مردم و جامعه دسترسی مردم را به آنها را معدوم نمود. شاید علت اصلی این امر که بسیاری از مدیران ارشد استان و کشور از اعلام لیست اموال خود امتناع می ورزند برخورداری انها از این رانت های ناعادلانه باشد.

 به راستی چرا بهترین نقاط شهر و بهترین امکانات رفاهی باید برای قشر خاصی از جامعه تخصیص داده شود و سهم مردم عادی گود نشینی و استضعاف!

مقام معظم رهبری، امام خامنه ای(روحی له الفدا) در این خصوص می فزمایند:

«…آفت بزرگ ما اشرافیگرى و تجمل‏پرستى است؛ فلان مسئول اگر اهل تجمل و اشرافیگرى باشد، مردم را به سمت اشرافیگرى و به سمت اسراف سوق خواهد داد.» (۸۸/۵/۲۲)

 

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۰ ، ۱۶:۲۴
سلمان کدیور

به اعتقاد فرماندار شیراز ما هم به کسانی که نصب پرچم بزرگ جمهوری اسلامی را عامل ارزش زدایی از شهر می دانند انتقاد داریم و با کسانی که از وجود و لزوم حضور نماد شیر و خورشید در پرچم جمهوری اسلامی ایران دفاع می کردند مخالفیم.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه فارس، ‌حسین قاسمی فرماندار شهرستان شیراز در جمع تعدادی  از دانشجویان با بیان اینکه با هر آنچه امام و رهبری مخالف است، مخالفیم، گفت: ما فرزندان خمینی کبیر هستیم  همان  که معتقد بود ملی گرایی خلاف دستور اسلام است و ملی گرایی برای این مملکت هیچ کاری نکرده است و می فرمودند کسانی که می خواهند ملی گرایی را احیا کنند مقابل اسلام ایستاده اند.

وی اضافه کرد: با ملی گرایی مخالفیم زیرا ملی گرایان در مبنای فکری خود اصالت را به ایران و ایرانیت می دهند و به گفته شهید آوینی "ملی گرایی به مفهوم ناسیونالیسم با اسلام جمع نمی شود".

قاسمی ادامه داد: بر خلاف امثال بازرگان، نهضت آزادی و ملی و مذهبی که معتقدند "به طور کلی ادیان و شرایع و رسل طریقت دارند نه موضوعیت و نمی توانند به خودی خود هدف باشند" معتقدیم اسلام موضوعیت دارد و هدف است، مگر نه این است که حضرت عباس (ع) سردار و ولی لشکر امام حسین(ع) در روز عاشورا، حمایت از دین را، راه و هدف نبرد اعلام می کنند.

وی در این راستا به  بیانات حضرت ابوالفضل (ع) یعنی "و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی" به خدا سوگند گر چه دست راستم را قطع کردید تا ابد از دین خدا حمایت خواهم کرد" اشاره کرد و گفت: شهید مطهری نیز در جایی می فرماید "مغولان همه جا را ویران کردند اما مردم نمی گویند ایران از دست رفت بلکه همه جا می گویند اسلام از بین رفت یعنی برای مردم ایمان عزیزتر از وطن بود."

فرماندار شیراز ادامه داد: مهندس بازرگان و نهضت به اصطلاح آزادی به عنوان مروجان ملی گرایی، هدف خود را خدمت به ایران از طریق اسلام و هدف خط امام را خدمت به اسلام از طریق ایران می دانستند در حالیکه خط بازرگان در جدا نمودن و تقابل اسلام و ایران بوده است.

قاسمی گفت: بنا به فرموده مقام معظم رهبری اسلام و آداب و فرهنگ اسلامی، جزءفرهنگ ملی ماست "ملی در اینجا مقابل اسلام نیست ،عین همان اسلام است ".

وی سپس با اشاره به کج فهمی آشکار بازرگان در بحث خدمت به اسلام و خدمت به ایران عنوان کرد: بازرگان در یک کج فهمی آشکار خدمت به اسلام را منافی خدمت به ایران و آبادی و آینده کشور قلمداد کرده است در حالی که خدمت به ایران و آبادی کشور خود بخش کوچکی از وظیفه وسیع و گسترده خدمت به اسلام به شمار می آید بنابراین باید گفت ایرانیت ما ذیل اسلامیت ماست و پیشرفت ایران در گروی تحقق اسلام است؛ لذا نهضت و انقلاب ما قبل از آنکه ایرانی باشد اسلامی است.

قاسمی ادامه داد: باید در نظر داشت که مقصود حضرت امام(ره) از مخالفت با ملی گرایی، مخالفت با میهن دوستی نیست و اساسا ملی گرایی با مفاهیم خاص و فرهنگی سیاسی خود به معنای حب الوطن نیست کما اینکه مقام معظم رهبری می فرمایند "هر کسی باید به یهن خودش علاقه داشته باشد، مگر می شود کسی از میهن خودش دور باشد؟ یا در جایی دیگر فرمود اند "امروز نام ایران به عنوان مرکزی برای ایستادگی در مقابل افزون خواهی و زیاده طلبی استکبار جهانی شناخته می شود".

وی اضافه کرد: ملی گرایی تبلور زشت و فریبکارانه از خود پرستی ،برتری طلبی و استکبار انسان رها شده در دامان طبیعت است.

فرماندار شیراز در بخش دیگری از سخنان خود با اعلام مخالفت با کسانی که نصب پرچم بزرگ جمهوری اسلامی را عامل ارزش زدایی از شهر می دانند،تصریح کرد: ما هم به کسانی که نصب پرچم بزرگ جمهوری اسلامی را عامل ارزش زدایی از شهر می دانند انتقاد داریم و با کسانی که از وجود و لزوم حضور نماد شیر و خورشید در پرچم جمهوری اسلامی ایران دفاع می کردند مخالفیم.

وی ادامه داد: مخالفت با ملی گرایی، به مفهوم ضدیت با ایران نیست این دو جداست اما باید مواظب باشیم که مدل امت، امامت ضربه نخورد.

فرماندار شیراز در ادامه سخنان خود با اشاره به مفهوم ملی گرایی در فارس و شیراز تصریح کرد: ملی گرایی در شیراز و فارس به مفهوم ناسیو نالیسم افراطی و زشت آن یعنی نژاد پرستی، خاندان سالاری، برتر دانستن خود و نژاد خود نسبت به دیگران و خاندان پرستی و دیگران را در مقابل خود به حساب نیاوردن، در بعضی از جریان های خاندان سالار رواج دارد.

قاسمی گفت: در فارس و شیراز کسانی که خود را شهروند در جه یک می دانند و به سایر مردم به چشم شهروندان در جه چندم نگاه می کنند، هرگاه مطلبی پیش آید بر طبل خود پرستی و برتری خاندان هایشان می کوبند که این امر از نظر اسلام منفور است و مخالف صریح آرمان های انقلاب اسلامی می باشد.

وی افزود: ملت ایران پشت سر امام همیشه جاودان خود برای از بین بردن خانواده سالاری، خانبازی، بخشیدن استقلال کشور به استعمارگران و و در اختیار قرار دادن همه امکانات کشور به افرادی خاص انقلاب کردند

 فرماندار شیراز ادامه داد: دومین شاخصه ملی گرایی افراط حب خاک و زمین در مقابل حب اسلام می دانند، چه کسی است که نداند این آقایان از شدت عشق به خاک و زمین، تمام زمین های فارس را از سپیدان و ملوسجان، بیضاء، دالین، قلات، گویم، دو کوهک، سیاخ، دارنگون، کوار و ... بلیعیده اند پس معلوم می شود که این کار زمین خواری نیست، این از شدت حب خاک و زمین است.

وی اضافه کرد: بنابر این اگر کسی مستحق انگ ملی گرایی به مفهوم  نژاد پرستی و حب خاک و زمین باشد کاملا حاملان آن در شیراز مشخص است و مردم هم آنها را می شناسند، اینها عملشان نشان دهنده یک ناسیونالیسم افراطی است ولی در شعار چیزهای دیگری می گویند.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۰:۲۰
سلمان کدیور

 

 

آقازادگی هم فی نفسه نمی تواند بد باشد چرا که فرزندان مقام معظم رهبری نیز اقازاده هایی هستند که دامن خود را به افت های اقازادگی نیالوده اند. اینجا اگر از اقازادگی سخن به میان می آید منظور معنای خاص آن است. عده ای از فرزندان پررو که از ریش پدرانشان بالا می روند و دیگر پایین بیا هم نیستند. عده ای جاه طلب که با استفاده از رانت و نفوذ پدرانشان به قدرت زودرس می رسند و چون ظرف وجودی چنین قدرت و احترامی را ندارند امر بر آنها مشتبه می شود که واقعا مالک فهم و شعور و اموال مردم هستند و با ولع و پررویی خاصی به جان مردم و امکانات دولتی و بیت المال می افتند. کسی هم جرات نمی کند با آنها مخالفت کند چون اگر پدرانشان بدانند که به فرزندان لپ گلی انان توهین شده چنان به مخالف می تازند که فرد از حق گویی خود پشیمان شده به گوشه ی انزوا می خزد. 

اقازاده ها نباید شیرصبحانه شان دیر شود. انان خلفای امور مردم بعد از پدرانشان هستند و همه موظفند به انها احترام بگذارند. مردم باید به انان رای دهند تا خاطر حضرات ازرده نگردد. آنان صاحبان نفوس مریدان پدرانشان هستند و چون به بابی وارد شوند باید آنان را تکریم کرد حتی به قیمت کشته شدن حق. نمی دانم چگونه است که هرجا بویی از قدرت و ثروت به مشام می رسد گردن یک اقازاده کشیده می شود. باز نمی دانم چگونه آقازادگان در بیوت علما تربیت می شوند که اینگونه اند؟

آقازادگی هم عالمی دارد. هروقت می خواهی حرف می زنی هروقت می خواهی عدالت خواه می شوی و هروقت می خواهی از جنوب شهر می گویی بماند که این موضع گیری های عدالتخواهانه دقیقا نزدیک به زمان انتخابات صورت می گیرد.

 

دوست داشتم از دکتر احمد رضادستغیب بپرسم که در مدت سه سال و اندی که از نمایندگی ایشان در مجلس شورای اسلامی می گذرد چرا هیچ خبری از محلات جنوب شهر و کمربندی خطرناک آن نبود و حال که بوی صندوق رای و انتخابات به مشام ایشان رسیده ابراز نگرانی کرده اند؟

این سوال را باید از دیگر نمایندگان مجلس هم پرسید. سرکشی به مناطق محروم و رسیدگی به امور آنان، نقش این طبقه در معادلات سیاسی اجتماعی استان چه جایگاهی در نزد ایشان دارد. آیا اصولا محلات فقیر نشین و مستضعف فقط در ایام انتخابات در محدوده حوزه انتخاباتی این عزیزان قرار می گیرند؟

رفته رفته هر چه به ایام انتخابات مجلس شورای اسلامی نزدیک می شویم بیانیه ها و اظهار نظرها و سفره های پلو در جنوب و شمال شهر بیشتر خودنمایی می کند. شرکت در مراسم ختم گرفته تا قدم زدن در کوچه پس کوچه های محلات فقیر نشین و مواضع پوپولیستی و عدالتخواهانه!

متاسفانه آنچه بر وخامت اوضاع سیاسی فارس افزوده فرهنگ سیاسی مردم شیراز است. بها دادن به خاندان های اسم و رسم دار بدون اینک به منش و جهت گیری سیاسی انان توجه شود، بزرگترین چالش امروز این استان است. در حقیقت انتخابات در فارس بخصوص شیراز نوعی مانور قدرت یا عرصه نبرد خاندان هاست.

مثل بارز این نکته را می توان در رفتار انتخاباتی احمد رضا دستغیب مشاهده کرد. ایشان در دور قبل مانند کاهی در باد از لیست های اصولگرایی به اصلاح طلبی تغییر جبهه می دادند و علی رغم این که پیکره نخبگانی به خوبی از این امر آگاهی داشتند و آن را ناشی از نوعی نفاق و دو رویی سیاسی تعبیر کردند، موفق به اخذ حداکثر آرا در شیراز شدند.

رفتارهای دوگانه ایشان در قبل از روی کار آمدن دولت نهم و دهم مشهور خاص و عام بوده. ایشان در انتخابات دهم تقریبا در تمامی ستادهای انتخاباتی حضور داشتند و با همه جناح حه وارد فعالیت می شدند و حال چگونه خود را یک اصولگرای حامی دولت معرفی می کنند خود جای بسی تأمل دارد.

قصدم از بیان این نکته این بود که فرقی نمی کند آقا زاده ها در چه گروه، لیست یا جبهه ای باشند، فرقی نمی کند اصلا پایین شهر آمده باشند یا فقط نماینده شمال شهری ها باشند، آنها به مدد این فرهنگ غلط سیاسی همیشه یکه تاز میدان رقابت سیاسی بوده اند نه بخاطر لیاقت های انقلابی و کارآمد بودن اجتماعی مردمی.

با توجه به شروع مبارکی که برادرم علی جعفری پیرامون بازخوانی تاریخ سیاسی استان به منظور عمق دادن به معرفت سیاسی و بالا بردن قدرت تحلیل نخبگان انجام داده اند، این وب نیز به طور تخصصی سعی بر آن خواهد داشت تا با سلسله مقالاتی که حاصل ده ها ساعت مطالعه پیگیر و مستمر می باشد، به نقد و واکاوی عملکرد و منش دکتر احمدرضا دستغیب بپردازد. این مقاله نیز مقدمه ای بر این شروع است ان شاالله.

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

مطلب مرتبط :

شعر" شیراز اولین حرم اقا زاده ها،‌ سومین حرم اهلبیت (ع)" – وبلاگ پسرک چوپان

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۰ ، ۱۲:۱۷
سلمان کدیور

خدمات رضا زاده به رژیم شاه و مرگ مشکوک سید نورالدین

به روایت سید منیرالدین حسینی الهاشمی(1)

از اوایل دوران دانشجویی تحقیق در خصوص خانواده های قدیمی برایم جالب و قابل تامل بوده. پس از گذشت مدتی غور در عوالم سیاست و وقایع تاریخی، تفکر در این باب، دیگر یک علاقه ی شخصی نبود، چرا که بسیاری از تحولات سیاسی فارس را ناشی از برخی ارتباطات فامیلی می دیدم. از این رو تامل در باب خاندان های قدیمی و کشف روابط، اختلافات و تعاملات آنها یکی از فصول مطالعاتی من شد.

چندی پیش کتابی بدستم رسید به نام "خاطرات حجة الاسلام و المسلمین سید منیرالدین حسینی الهاشمی" چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، بی هیچ درنگی به مطالعه ی آن مشغول شدم.

بخش هایی از این کتاب مربوط است به اختلافات آقای سید منیر الدین فرزند سید نورالدین حسینی الهاشمی با آقای رضازاده داماد سید نورالدین و پدر استاندار سابق فارس. جای جای این کتاب حکایت از عمق اختلافات سید منیر الدین و رضازاده دارد. ایشان در بیان اختلافات و توصیف شخصیت رضازاده هیچ مضایقه نکرده است.

محمد رضازاده پدر استاندار سابق فارس، پس از فوت سیدنورالدین شخص اول حزب برادران می شود و عنان حزب را در دست می گیرد. به روایت این کتاب ارزشمند وی با استفاده از نفوذ و قدرت خود در بین بازاریان و هیئات شیراز، سالها به اعمال نفوذ می پردازد

رضازاده دو دوره از سیاه ترین دوران مجلس شورای ملی که مقارن با سرکوب قیام 15خرداد و نخست وزیری امیرعباس هویدا بهائی مسلک است، عضو این مجلس بوده و همکاری کامل با نخست وزیر ( هویدا ) و کابینه بشدت وابسته و خائن او داشت . در مورد کابینه 17 ساله هویدا و ترکیب آن سخن ها بسیار است و در دسترس، اعم از تسلط کامل بهائیت بر همه شاهراه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی نظامی ایران ! شاه دوستی افراطی و خدمات شایان توجه او در فارس و همکاری با استانداران وقت فارس قابل توجه است. وی  برخلاف مرام نامه ی حزب برادران در زمان قیام امام خمینی از شاه حمایت می کند و در زمان قیام 15 خرداد نامه ای به محمدرضاشاه می نویسد و حمایت خود را رسمی می کند.

خواندن کتاب خاطرات سیدمنیرالدین حسینی الهاشمی پرده از حقایق بسیاری درخصوص شخصیت رضازاده برمی دارد. خواندن قسمت هایی از این کتاب که در این وبلاگ منتشر می شود، باتوجه به اینکه پسر مرحوم رضازاده 4سال از دوران دولت دکتر احمدی نژاد استاندار فارس بوده ضروری است.

از نکات جالب اینکه، کتاب مذکور هیچ گاه به چاپ دوم نرسید و ظاهرا پس از چاپ اول برخی نزدیکان سید منیرالدین مانع از چاپ مجدد می شوند.

در زیر بخش هایی از کتاب خاطرات سید منیرالدین حسینی الهاشمی آورده شده است:


ازدواج

دو سال پس از فوت مرحوم والد در دوازده رجب سال سی و پنج ، بزرگان خانواده برای ازدواج من دست آستین بالا زدند. چهارده ساله بودم که متأهل شدم. پدر عیالم به نام حاج بهرامپور از تجّار حزب برادران بود که در کارهای مبارزاتی با مرحوم والد، شریک بود. آن چنان با یک دیگر صمیمی بودند که بهرامپور کفن به تن کرده و طلاق نامه ی زنش و نیز قیمومیّت تنها دخترش که خدا در بالای چهل سالگی به او داده بود و اجازه دخل و تصرف در کلیّه ی اموالش را مرحوم ابوی سپرده بود و گفته بود که هیچ ندارد و آماده ی کشته شدن است. بعداز تهیّه اسلحه، می خواسته دست به عملیّات قهرآمیزی بزند.

پدرم ، طلاق نامه را به پدر خانمم بازگردانده و گفته بود:

" اختیار طلاق زنت را که به من دادی، اگر برای این است که می خواهی خودت را برای مرگ مهیّا کنی، نیازی نیست که  این اختیار را به دیگری تفویض کنی. اموالت را به تو باز گردانم. اختیار دخترت هم دست خودت باشد. فعلاً مناسب است که از اقامت در شهر بپرهیزی."

در دوره ای که مرحوم پدرم درگیر کار مبارزه   و به شدّت خسارت دید و او را بایکوت حزبی کردند؛ بدین ترتیب که تمام طلب کاران ایشان را وادار کردند که برای مطالبه ی طلبشان به نزد او بروند و فشار بیاورند. از طرف دیگر بدهکاران ایشان را وادار کردند که از پرداخت بدهی شان به او خودداری کنند و بدین صورت او را در مضیقه قرار دادند. هر از گاهی هم به او پیغام می دادند که فلانی را آرام کن تا ما دست برداریم.

در نظر داشته باشید که ایشان زمانی در حزب، در شمار بزرگترین تجّار محسوب می شد و با توجه به اراداتی که به پدر ما داشت، بنده را به دامادی خود برگزیده بود؛ ولی کارش به جایی رسید که در ورشکستگی کامل قرار گرفت و اموالش از سوی کسی خریده نمی شد؛ با این همه او برای یک بار هم به من نگفت که با رضا زاده صلح کن. تنها یکی، دوبار به حالت مزاح سؤال کرد:" آقا! اساس مبارزه ی شما چیست؟ " بنده نوشته های حزب و در واقع دیدگاه های مرحوم والد را استخراج کردم و برای ایشان خواندم. ایشان ابراز کرد: " اگر در مسیر پدرت گام بر می داری، راسخ باش! "

سوء استفاده رضا زاده از تملکن مالی حزب

در آن ایام مردم عادی در عسرت به سر می‌بردند. حتی افراد متمکن جامعه تنها فصلی یک بار برایشان این امکان فراهم بود که مرغی را بکشند و از گوشتش برای غذا استفاده کنند. در حالی که رضا زاده در میهمانی های مجللش از دیس های بزرگی که در آن ران های پخته ی مرغن می‌نهادند، استفاده می‌کرد و هدفی جز این نداشت که تمکن مالی اش را به رخ میهمانان دولتی بکشد.

در این حال، این حزب بود که پشتوانه ‌ی مالی رضا زاه محسوب می‌شد. حزب نیز درآمدش از طریق مردم مشتاق به مرحوم والد تأمین می‌گردید. همان مردم پابرهنه‌ای که خود در فقر و فاقه بسر می‌بردند؛ ولی به لحاظ عاطفه‌ی قوی که نسبت به اقا نورالدین داشتند، نذورات فروانی برای آن مرحوم داشتند. برای ساختن آرامگاه ایشان اعلام شد که مردم در حد امکاناتشان کمک کنند. در این حال، پتویی را گستردند و چهار تن اطراف آن را گرفتند. مردم هم آنقدر در میان پتو پول ریختند که پر شد!

مردم برای اینکه حزب برادران باقی بماند، حاضر بودند که لقمه‌ای را که خود بدان احتیاج داشتند،‌ از دهان برگیرند و نثار راه مرحوم ابوی کنند. تصور کنید که رضا زاده بر چنین موجی سوار شده بود؛ پس چگونه می شد تحمل کرد که این رد وجوه مزبور را برای پر کردن شکم های برآمده، به مصرف رساند؟!

رضا زاده جایگاه مخصوصی برای استقرار ارکان دولت در مراسم تشریفاتی ساخت؛‌ در حالی که چنین جای گاهی جز برای شخص مرحوم والد مرسوم نبود. از سوی دیگر پدرم وقتی در جایگاه مزبور هم قرار می‌گرفت، تنها به چند کلمه اکتفا می‌نمود و در صحبت هایش رجز می‌خواند و طرف مقابلش را تحقیر می‌نمود. به دیگر بیان، ایشان تشریفات را هم برای تعظیم اسلام و مسلمانان و کوچک انگاری دشمنان دین و رقیبان خویش به کار می‌برد‌؛‌ در حالیکه رضا زاده با تملق گویی و ثناخوانی کار را پیش می‌برد. منبری‌های او در مدح و منتقبت استان داران وابسته به طاغوت، داد سختن می دادند. اساساً شیوه‌ی رضا زاده، تربیت ثنا خوان بود و همین امر موجب بروز اختلاف بنده با او شد.

حزب در مواقع حساس مانورهایی داشت که کاملاً در معرض دید مردم بود و ثناخوانی شاه و اقمشارش در این مانورها، روی احساسات مردم اثر می‌گذاشت. یکی از این مواقع، روز عاشورا بود که حزب و حامیانش به صورت گروهی از مسجد وکیل به سمت شاهچراغ حرکت می‌کردند. دراین فاصله، آنچه مردم از حزب و حزبی‌ها می‌دیدند، مداحی برای شاه بود!

این برخورد و سلوک رضا زاده باعث شد که بنده رسماً و علناً، علم مخالفت با او و برنامه هایشان را بلند کنم و سخنرانی‌های متعددی علیه او ایراد نمایم که سبب شد رضا زاده در حدود سال 1346 شمسی، تقریباً نیمی از حزب را از دست بدهد.

مقابله با اعمال رضا زاده

در سال 38 بود که دیگر کاسه‌‌ی صبر من لبریز شد و به شدت با رضا زاده و اعمال او مقابله کردم؛ البته در ابتدا به مدت شش ماه، به نفی ک ردن او و نقد اعمالش در قالب نق زدند بسنده نمودم. به تدریج به اعتراض هایم افزودم و با لحن تند و پرخاشگرانه، به او تاختم. این مخالفت به زودی در سطح وسیع انعکاس یافت.

این جا جای دارد، یادی از مرحوم آقای حاج ولدان بنمایم که ریاست هیأت زهرا (س) را به عهده داشت. ایشان قبل از ماجرای اعتراض من، به آقای محلاتی پیوسته بود. دلیل این جدا شدن این بود که ولدان نمی‌ خواست زیر بار انحصارگرایی رضا زاده برود. هیأت ایشان در شمار هیأت های موجه و محل اجتماع متدینان بود.

در آن ایام مطرح شد که وقتی با قسم خورده‌ایم که ریاست حزب برادران با یک فرد مجتهد باشد، آیا نباید به این ماده‌ی مصوب عمل شود؟

اینجا بود که آقا شیخ محمد جعفر دادخواه برای ریاست پیشنهاد شد. رابط ما در ابتدای کار آقای سیدابراهیم اصطهباناتی بود که در نجف اقامت داشت. آقای ولدان بیان کرد که آقای دادخواه نمی‌تواند ریاست حزب را به عهده گیرد؛ زیرا مجتهد نیست و اگر هم باشد، طبق ماده‌ی یازده حزب، ریاست حزب باید با مجتهد جامع‌الشرایطی باشد که بتواند فتوا دهد و در شورا باشد. ایشان را به زودی طرد و بایکوت کردند؛ به گونه ای که ناچجار شد در خدمت آقای محلاتی باشد.

بعد از اینکه آقای ولدان خبردار شدند که بنده به عمل کرد سران حزب برادران انتقاد شدید دارم، به دیدن من آمد. بنده را ایشان سؤال کردم که چرا شما حزب را ترک کردی؟ گفت: « بنده مشاهده کردم که در ماده‌ی یازده نظام نامه‌ی حزب آمده است که شورای مرکز همواره باید زیر نظر یک مجتهد اداره شود؛‌ در حالی که آقای رضا زاده خودش اقدام به اداره کردن حزب می‌نمود و من احساب کردم اگر بخواهم باقی بمانم، آخرتم در خطر است.»

بنده در جواب آقای ولدان روش غیرشرعی و غیرحزبی رضا زاه را مطرح کرد. آقای ولدان این دیدگاه بنده را منتشر نمود که منیرالدین شیراز موضع ما (ولدان) را تأیید، و موضع رضا زاده را شدیداً تضعیف می‌کند.

گفتنی است که رضازاده به ظاهر اقدام به تجلیل از بنده می‌نمود؛ برای مثال به مدت سه شب، لااقل سه گروه متشکل از هزار و پانصد نفر را اطعام دادند و بیش از سه تا پنج هزار تن را با شیرینی پذیرایی کردند. این نوع از تحویل گرفتن و تجلیل کردن که در رضا زاده بود،‌ صرفاً حالت تشریفاتی داشت. ظاهراً این فرد گمان می‌کرد که ما دلبسته‌ی چنین تشریفاتی هستیم و فریب می‌خوریم. به زعم او ریاست در مذاق ما طعم شیرینی داشت که برای رسیدن به آن حاضر بودیم به هر خفتی تن در دهیم؛‌ در حالی که ابداً چنین نبود.

خدمات رضا زاده به رژیم شاه

در مقطعی که حضرت امام خمینی (ره) در زندان به سر می‌بردند، بنده از شیراز به قم منتقل شدم. مدتی بعد حضرت امام آزاد شدند و بار دیگر برای ماجرای کاپیتولاسیون، تبعید گردیدند. در محافل و مجالسی که به دست رضا زاده اداره می‌شد، حزب برادران عمدتاً به نام « دعاگوی شاه» و « طرف دار انقلاب سفید شاه» معرفی می شد و جلوه داشت.

کار به جایی رسید که رضازاده بابت همین خوش خدمتی ها نماینده‌ی مجلس شد، با آن که تا ششم ابتدایی بیش تر درس نخوانده بود.

به هر تقدیر، رضا زاده دو دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب گردید که دوره‌ی نخست آن در سال 1348 آغاز گردید. یادآوری می کنم که رضا زداه در سال 1356 و هم زمان با رحلت آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی ( رضوان الله تعالی علیه) از دنیا رفت.

گمان می کنم قبل از دوره‌ی وکالت نیز این فرد در مراکزی هم چون شورای شهر حضور داشت. حتی قبل از دوره‌ی تصدی وکالت، او بدو که وکلای مورد نظر نظام سلطه را از دورن صندوق‌ها خارج می‌کرد و از اهرم هایی که در اختیار داشت، برای این منظور کمک می‌گرفت. از افرادی که با او در این راه هم کاری داشتند، ایرج مهرزاد بود. گویی رضا زاده قصد داشت با این کار نشان دهد که عنان حزب در اختیار اوست و او توان آن را دارد که وکلای مورد نظرش را به مجلس بفرستد و این مشی و سلوک دقیقاً با شیوه‌ی رایج در زمان مرحوم والد در تنافی بود. رضا زاده دقیقاً بر خلاف
آقا نورالدین در ضایفت هایی که به افتخار استان داران و مامرای دولتی ترتیب می‌داد، مقید بود که بسیار تشریفاتی عمل کند.

- بد نیست همین جا عرض کنم که فردی به نامِ "رضازاده" که بعدها متأهّل هم شد، تا کلاس ششم خوانده بود و سوادِ زیادی نداشت. خانواده اش خانواده ی محترمی بودند و جندان متموّل نبودند. در کودکی یتیم شده، از نظر مالی در وضعیّتی بود که ناچار شده بود در کارهای شراکتی وارد شود و در مغازه ی کوچک آهن فروشی، کار کند. این فرد در حزب، فعالیت خوبی از خود نشان داد...

دلیل این که مرحوم والد، با آن که سردار فاخر، هم شیره ی ما را برای پسرش خواستگاری کرده بود، رضازاده را ترجیح داد، این بود که رضا زاده از ذهن و نبوغ تشکیلات بالایی برخوردار بود. برخی از خواستگاران هم شیره از علما و وابستگان علما بودند؛ ولی مرحوم والد به رضازاده دل بسته بود؛ زیرا اقتدار داشت که اگر در جایی نیاز به نمایش قدرتِ آرایش و مانور بود، در کم ترین زمانِ ممکن اقدام می نمود.

مرگ مرموز سیدنورالدین

بعد از صحبت کوبنده و توفنده‌ای که مرحوم پدرم در مسجد وکیل کردند، طولی نکشید که حسین، پیش کارآقا نورالدین، با سیگار مسموم شد. شش ماه بعد از آن خود والد نیز به این سرنوشت دچار شدند. یک روز سیگاری آتش زدند، هنوز نیمی از آن را استعمال نکرده بودند که حالت سکته به ایشان دست داد. وقتی ایشان را نزد طبیب بردند،‌تشخیص دکتر این بود که با سم سیانور به ایشان سوء قصد شده است. ظاهراً وقتی مرحوم ابوی از بیمارستان نمازی بازدید می‌کنند، از ایشان چکابی به عمل می‌آید و بعد از آن فوت می‌کنند! یکی از دو نظر درباره‌ی مرگ مشکوک پدرم این است که در بیمارستان مزبور ایشان را به بهانه‌ی چگاب، مسموم کرده‌اند و به احتمال قوی این امر با سیگار صورت گرفته است. نظر دیگر این که در بیمارستان نماز تزریق مرگ‌زایی انجام شده بود. آقایان دکتر شکری و دکتر سلطانی که هنوز در قید حیات هستند، بعد از بیست و چهار ساعت، ناخن آقا نورالدین را معاینه کردند و آثار سم سیانور را در آن تشخیص دادند.

علت مرگ هر چه بود، قرار شد که جسد مرحوم والد را تشریح کنند و این کار به عهده‌ی رضا زاده- داماد ما- گذاشته شد؛ ولی ایشان این کار را پیگیری نکرد و قبل از تشریح، بدن پدرم به خاک سپرده شد. در دروازه رجب که فوت ایشان روی داد، شهر یک پارچه تعطیل شد. جمعیت انبوهی از « باغچه»‌ تا حرم شاهچراغ به دنبال جنازه راه افتادند. شیراز چنین تشییعی را به خود ندیده بود. بدن ایشان را بعد از غلس دادن، در مسجد نور قرار دادند تا نیمه شب در آرامگاه خانوادگی دفن کنند. نصب شب بدو که دکترها جسد را معاینه کردند و گفتند: « روی ناخن ها سیاه شده است!»

پزشکان اعلام کردند که برای دادن گزارش دقیق تری از علت مرگ، باید کالبد شکافی انجام شود. رضا زاده در همان نیمه شب به شهر رفت و با تشریح موافقت نکرد و گفت: « صلاح نیست چاقو به جسد بخورد. از سوی دیگر اثبات این که ایشان مسموم شده است، به سود حزب نیست؛ لذا سریعاً جسد را به خاک بسپرید!»

بعدها رضازاده از خودش سلب مسئولیت می‌کرد و می‌گفت: « دکتر مصطفی فاتحی که طرفدار مصدق بود، مانع تشریح جسد شد.»

ولی بنده به یاد دارم که در شب حادثه، رضا زاده بود که اجاز‌ی تشریح نداد و در تکاپو بود که جنازه هر چه زودتر به خاک سپرده شود. خود او هم خیلی سریع آماده شد که در مراسم خاک سپاری حضور یابد. دکتر فاتحی که ذکر او به میان آمد، شوهر عمه‌ی ماست و از حامیان دکتر مصدق بود. بنده به هیچ وجه او را صاحب قدرت در حزب نمی‌دانم و قراین نشان نمی‌دهد که دخالت او، جلوی تشریح پیکر مرحوم والد را گرفته باشد.

اگر رضا زاده به تشریح امر کرده بود و مقابل آن سنگ اندازی نکرده بود،‌کسی مانع ایشان نمی‌شد؛ دست کم می‌توانست از خودش سلب مسئولیت کند و خود را مقابل دولت قرار ندهد و ابزار کند که باید شورای مرکزی حزب تشکیل شود و در این باره تصمیم بگیرد. اگر این رشادت در او نبود که خود را در مقابل دولت قرار دهد، می‌توانست امر را به تشکیل شورای حزب محول و معوق نماید و خودش کنار بکشد.

اگر رضا زاده چنین کرده بود، تصمیم گیری درباره‌ی تشریح بدن ابوی، به شورای پنجاه و سه نفری، مرکب از رؤسای هیأت‌ها واگذار می‌شد و در نهایت هم پرده از راز مسمویت یا عدم مسمومیت مرحوم والد برداشته می‌شد.

لازم به یادآوری است که آقا نورالدین بارها بر فراز منبر ابراز کرده بود که من وصیت نامه‌ای سیاسی نوشته‌ام و تکلیف حزب را بعد از خود مشخص کرده‌ام. همیشه تکرار می‌کردند که کارهایشان روز نظم و انضباط است. حتی ابراز کرده بودندکه وصیت نامه‌شان در کنار تفسیر صافی قرار دارد. مع‌الأسف بعد از فوت مشکوک ایشان، وصیت نامه‌اش مفقود گردید و هنوز که هنوز است، بعد از چهل دو دو سال، یافت نشده است.

از سوی دیگر باید عرض کنم که بعد از فوت مرحوم والد، نخستین کسی که بالای سر ایشان آمد، رضا زاده بود. بعد از او هم البته گروهی به دفتر ایشان آمدند و به نیت یافتن وصیت نامه همه جا را گشتند؛ ولی چیزی پیدا نکردند و شهادت دادند که وصیت نامه‌ای در کار نیست. به نظر می‌رسد، کسی که این جمع را برای استشهاد به محل برده بود، قبل از ورود آنان، وصیت نامه را برداشته و پنهان کرده بوده است.

تشییع جنازه‌ی‌ مرحوم سیدنورالدین

در مراسم تشییع آقای ابوی گروه های زیادی از مردم شرکت داشتند. حتی مخالفان و معاندان آقا نورالدین نیز حضور یافته بودند. بعد از پخش اذان صبح از بلندگوی مسجد وکیل و دیگر مساجدی که با حزب در ارتباط بودند، اعلام شد که حضرت آیت الله سید نورالدین به رحمت الهی پیوست. در آن روز من در آْغاز شب خوابیده بودم، خوابم به درازا کشیده بود و پس از بیداری اعتراض کردم که جرا مرا برای نماز صبح بیدار نکرده‌اند. نخستین کسی که از ماجرای فوت ناگهانی پدرم مطلع شد، رضا زاده بود. مادرم نقل می‌کرد که وقتی رضا زاده، جسد بی جان آقا نورالدین را دید، سرش را روی قلب ساکن او نهاد و بیهوش شد! ولی عمو زاده‌ی من می گفت: « رضا زاده هرگز بیهوش نشد و همواره سرپا بود و داشت با برنامه کار می‌کرد.»

مراسم ترحیم مرحوم آقا نورالدین

تا چهلمین روز درگذشت آقا نورالدین، تقریباً روز سه جلسه‌‌ی ترحیم برای ایشان تشکیل شد. یکی از این جلسات به طور ثابت در مسجد وکیل ترتیب می‌یافت. هنگام صبح مسجد از جمعیت پر می‌شد. دو جلسه هم هنگام صبح مسجد از جمعیت پر می‌شد. دو جلسه هم هنگام عصر در جاهای مختلف برگزار می‌گردید.

شب هنگام، بعد از نماز مغرب و عشاء رضا زاده مرا با خود به شعب حزب می‌برد. البته اجازه نمی‌داد وارد جلسات عمومی حزب گردم. اعضای اصلی هر شعبه، افرادی متنفذ بودند؛ البته گاه تنها توان کار داشتند و از نظر مالی، متمول نبودند. در کل جوانانی بودند همانند با جزب اللهیان امروز.

رضا زاده در این مراسم خودش برنامه داشت. و شیوه‌اش در آغاز کردن سخن و به پایان بردن آن، ورود و خروجش در صحبت‌ها کاملاً برایم آشنا بود. او در ابتدای سخنرانی درباره‌ی این که  آقا سیدنورالدین چه کسی بود، و در جه خانواده‌ای نشو و نما یافت و پدرش که بود، صحبت می‌کرد. بعد از آن مقداری «روضه‌ی خدمات مرحوم والد!» را می‌خواند؛ در این باب که آن مرحوم در بحران حصبه و ماجرای کمبود زغال، به وضعیت محرومان رسیدگی می‌کرد.

گاه رضا زاده برای تحریک احساسات مردم، به جزئیات اشاره می‌کرد؛ برای مثال می‌گفت: « آقای فلانی! یادت هست در فلان شب آقا نورالدین وارد مسجد نو شدند و قسم خوردند که پشت سر ایشان باشند، ولی ایشان را رها کرد. آیا به یاد دارید که بارها می‌خواست که اگر اشتباهی در عمل کرد او می‌بینند، با ایشان وارد صحبت شوند و موارد را به ایشان یادآور شوند و اگر ایشان در اشتباه نیست، چرا مانع او می‌شوند؟»

اگر در خلال صحبت هایش مردم گریه می‌کردند، او آنان را به آرامش دعوت می‌کرد و می‌گفت: «اینک ما هستیم و مرام ایشان! قسم خورده‌ایم که به این مرام و منویات و فادار باشیم. الان ایشان در قید حیات نیستند. این آقایان هم صلاحیت ندارند که ما در میان آنان هم قسم شویم.» بعد می‌گفت: «الان در این جا آقا سید منیر الدین حضور دارد. » بعد دستش را دراز می‌کرد و دست مرا- در حالی که دوازه سال بیش تر نداشتم- می‌گرفت و می‌گفت: « والله! بالله!تالله! ( هر سه صیغه‌ی قسم را به کار می‌برد!) که من قسم می‌خورم که هم چنان که به پدر شما وفادار بودم، به شما هم در اجرای مرام نامه‌ی حزب وفادار باشم.»

این ماجرا تا روز چهلم ادامه داشت. در آن روز براساس نوشته‌ی روزنامه‌ی کیهان، حدود چهل هزار تن در مسجد وکیل اجتماع کرده بودند؛ به گونه ای که جای خالی وجود نداشت. رضا زاده در این روز رأی گرفت که بنده (منیرالدین) به جای پدرم باشم. سخنران مجلس هم به این نکته اشاره کرد و افزود: « البته ایشان صغیر هستند و باید به نجف بروند تا رشد علمی بیابند و به درجه‌ی اجتهاد برسند و باز گردند. و تا این اتفاق بیفتد، آقای رضا زاده به طور موقت اداره‌ی حزب را به عهده دارند.»

وقتی رضازاده مرا به هیأت های مختلف می برد، افراد مختلف سؤال می‌کردند که در مدتی که آقا منیرالدین به دلیل کمی سن، توان اداره‌ی حزب را ندارند،‌وضعیت به چه شکل خواهد بود؟ رضازاده هم بی درنگ وضعیت را به همان کیفیتی که در مسجد وکیل اعلام شده بود،‌ اعلام می‌کرد. در این فرد سؤال کننده‌ی که از ابهام خلاصی می‌یافت، قسم می‌خورد که به من وفادار باشد و تا وقتی که من از نحف بازگردم، فرامین رضا زاده را انجام دهد.

رضا زاده عملاً ریاست حزب را به عهده گرفت. البته به ظاهر پشت سر من راه می‌رفت. گاه مراسم جشن برگزار می‌شد؛ مثلاً جشن تولد امام حسن عسکری (ع) در مسجد آقالر که پاتق یکی از هیأت‌ها بود. برای این جشن از سر خیابان تا مسجد مزبور گوسفندهای متعددی را سر می‌بریدند و زمین را فرش می‌کردند. وقتی من به میان مردم می‌آمدم، همان شعارها و ابراز احساساتی که مردم برای والد خرج می‌کردند، درباره‌ی بنده هم به کار می‌بردند؛ برای مثال یک صدا می‌گفتند: « رهبر ما خوش آمدی! سرور ما خوش آمدی!»

حتی یک بار « علی بابا نانوا» و « اسدالله ده بزرگی» در مقابل مسجد روغنی، که در حال حاضر به نام مسجد غنی در دروازه‌ی اصفهان قرار دارد، دو تن از بچه‌های خود را در مقابل من خواباندند تا ذبح کنند! به قدری در حالت هیجان بودند که اگر دستشان را نمی‌گرفتند، اقدام به قربانی کردن فرزندانشان می‌نمودند!

ریاست حزب برادران بعد از مرحوم سید نورالدین

به هر تقدیر به زعم من بعد از فوت مرحوم والد، مسیر حزب به انحراف کشیده شد. در این جا با قاطعیّت تمام اعلام می کنم که عمل کرد‍‍ رضا زاده باعث شد که حزب در نهایت در اختیار دولت قرار گیرد.

هم چنان که پیش از این عرض کردم، وصیّت نامه ی مرحوم ابوی مفقود گردید. به طور حتم ایشان بنده را برای ریاست حزب بعد ار خودشان تعیین نکرده بودند؛ زیرا در مادّه ی یازده نظام نامه ی حزب درج گردیده است که شورای مرکزی حزب برادارن همواره باید تحت ریاست مجتهدی جامع الشّرایط که توان فتوادهی داشته باشد، اداره شود.

تخطی از اصول حزب

در سال 1338 ، مرام نامه ی مرحوم والد و نظام نامه ی ایشان و دیگر نوشته های ایشان را (که در روزنامه ها درج گردیده بود)مطالعه نمودم و پی بردم که از نظر قوانین و مصوّبات حزب، ریاست فردی مثل من، ممنوع است.

مسأله ی دیگری که باعث شد احساس تخطّی کردن از اصول و قوانین بکنم، این بود که در جلسه ی اعضای شورای مرکزی حزب-که هفت تن درآن عضویّت داشتند-مشاهده کردم که اعضای مزبور تشکیل جلسه می دهند و برای امور سیاسی، جمع و تفریق بازاری می کنند و مباحثشان حول این محور دور می زند که وقتی مجلس را گرفتیم، استاندار به این کیفیّت وارد مجلس شود و فرماندار به صورت دیگر. از مجموعه ی این جریان ها، نتیجه گرفتم که این افراد تنها در اندیشه ی کسب قدرت هستند و به راهی می روند که ابداً در زمان حیات مرحوم والد براساس آن مشی نمی شد. اینجا بود که ابتدا اعتراض کردم . چند بار هم ابراز کردم که کارهای شما نامشروع است و پدر من هرگز اینگونه عمل نمی نمود .

یادآوری این نکته بی فایده نیست که بنده و دیگر اعضای خانواده به ابوی ارادت عمیقی داشتیم . ایشان هم در برخورد با ما مراعات اداب را می کردند . برای مثال هرگز ما را تحقیر نمی کردند و دشنام نمی دادند یا کتک نمی زدند و بسیار سنگین و باوقار برخورد می نمودند . بنده بعد از فوت ایشان به تدریج آثار نگارشی ایشان و اصول و مبانی فکریشان را مطالعه کردم و هرچه جلوتر می رفتم ، بیش تر به این نتیجه می رسیدم که حزب ، در برنامه های خود ابداً در مسیری که آقای ابوی ترسیم کرده است ، گام بر نمی دارد ، بنابراین چاره ای جزمخالفت با اداره کنندگان آن نداشتم . به زعم من برنامه ای که حزب داشت ، نوعی «خرید و فروش سیاسی!» با دولت وقت بود . آنان به ظاهر برای مرحوم والد ، دل می سوزاندندو برایش می گریستند ، ولی در عمل به منویات او عمل نمی کردند آن را به دست فراموشی سپرده بودند . مدیران ناصالح حزب ، ناسزاهایی که در زمان حیات مرحوم والد به ایشان گفته شده بود ، بر فراز منبر طرح می کردند تا از مردم گریه بگیرند ! به ظاهر ابراز می کردند که به سی ظلم شده است ! او مجتهد و فقیه جامع الشرایط بود ؛ ولی این اتهام به او زده شد که انگلیسی ها او را سرکار آورده بودند ! رضازاده با طرح این مسایل توجه مردم را به سوی خود جلب می کرد و بهره ی خود را می گرفت .

واقعیت این است که در زمان مصدق ، روحانیان چند دسته بودند . برخی افراد که با تدابیر مختلف ، روحانیان را در صف دیگر جمع کرده بودند ، روزنامه شان را دست به دست کردند. معروف است که در آن مقطع ، مرحوم آقا نورالدین ، در شب احیای ماه مبارک رمضان ، سه جمله در قالب نفرین به زبان جاری کردند . یکی خطاب به روزنامه ی «شورش» بود که : «ای شورش! خدا بسوزاندت ! خدا آواره ات کند! ای آخوند ! خدا ذلیلت کند ! »

رضازاده بعد از فوت مرحوم والد، از این دست جملات استفاده می کرد تا از علاقه ی مردم به مرحوم آقا نورالدین به سود خود بهره ببرد. قصدش این بود که عواطف را به سمت خود متمایل کند و با این کار برای پست وکالت شهرداری و مجلس ، انتخاب شود . بدین ترتیب رضا زاده عزت نفس خود را زیرپا نهاد .

وقتی مرحوم والد از برخی نامزدهای مجلس حمایت می کرد، ریشه در این ساخت و ساز نداشت که سردار فاخر – ریاست وقت مجلس – به مرحوم والد زنگ زده ، از ایشان خواسته باشد که روی فلان کاندید ، کار تبلیغی انجام دهد تا به مجلس راه یابد ، بلکه ابوی ، با استنباط خود اقدام به معرفی نامزدها می نمود .

در حالی که «رضا زاده» ابداً چنین نبود . هدف عمده ی او این بود که وکیل شود ؛ نه اینکه با استفاده از اهرم وکالت ، کار مردم را راه بیندازد و منشاء خدمات عمرانی و مانند آن گردد .

بنده هم وقتی این وضعیت را دیدم ، از در مخالفت با مدیران حزب بر آمدم ؛ هرچند جریمه اش این بود که در بایکوت سخت حزبی ، گرفتار آمدم . ضمن اینکه با عنایات حضرت حق ، بنده از گود این آزمون ، پیروز و موفق بیرون درآمدم ! و ثمره ی تلاش چهارده ساله ام را در مبارزه با «حزب منحرف برادران» دریافت نمودم .

ادامه دارد...

منبع : وبلاگ ناگفته های دانشجوی انقلابی

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۱۶
سلمان کدیور

 

ساعت 21

اینجا شیراز است

سومین حرم اهلبیت

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

مرکز فارس!

این را

رادیو قراضه

خانه بی بی صنم میگفت !

خمیده زنی که خانه اش

از لاستیک است

لاستیک ماشین های لوکس بالا شهری!

***

اینجا اهلبیت

علی(ع) نیست

یا سر سرخ حسین (ع) !

اگر بود

سنگ ها نمی بستند و

سگ ها را

برای جویدن استخوان ها

رها نمی کردند!

اگر بود

بی بی صنم ها

از زباله ها

روزی نمی خوردند !

و راحله ها

از شدت فقر

خودشان را میان تاریکی شهر

روشن نمی کردند !

و علیرضای هفت ساله

که جعبه واکسش

به جرم سد معبر

و

نشر مشاغل کاذب

هنوز جلب شهرداریست

شب ها

با ناخن جویده نمی خوابید !

***

اینجا

اهلبیت

عدل مهدی (عج) نیست !

که اگر بود

پسر حاج آقای شهر (!)

از شدت پر خوری

شب ها

کابوس نمی دید

و نورچشمی های دارالحکومه

ویلا

بر قلب ها نمی ساختند

***

آقازادگانی که انگار

دست غیب دارند در قدرت

یک روز چپ

یک روز راست

یک روز مایل

یک روز ...!

مانند کاهی در باد!

***

" اهلبیت "

یعنی

اهل بیت !

کسانی که اهلش باشند

اهل قدرت

اهل مافیا

اهل زیتون و خلیج

 برج های دوقلوی رذیلان و

شیک نشینان مدیران

 زمین داران فلاحت

و باغ داران فراغت 

...

اهل زمین خواران از کرم پست تر

و گردن کلفتان از جور بدتر 

***

ساعت 21

اینجا شیراز است

سومین حرم اهلبیت

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

مرکز فارس !

اینجا

هیچ صدا و تصویری

از " انقلاب اسلامی "

 موجود نیست !

حتی در آرشیوهای

چند هزار ساعته  جعبه جادو !

این را می توان

از شانه های حاکم شهر فهمید

که سنگینی انبان نانی نچشیده !

می توان از

پروژه نود فهمید

که پتک سر مستضعفین است !

از

بیغوله نشینان "شهرک ترافیکی "

که آهنگ قدم شب رویی

گوش دیوارهای خشتی اش را

نوازش نداده

***

اینجا

برای علی(ع)

و حسین (ع)

و تمام اهلبیت نور

مراسم ختم می گیرند!

بر شکاف  فرق علی (ع)

که رستگارش کرد می گریند

نه بر درد ۲۵ ساله ای

که چاه نشینش کرد !

بر چاک چاک زخم حسین (ع)

که زینب (س)

زیباتر از لبخندشان ندید

گریبان چاک می دهند

نه بر دین جدش

که سال ها

شریح قاضی با فتوا

به " ابوقیس"  واگذارش کرد!

***

اصلا

مگر علیِ (ع)

شهید عدالت است ؟

یا فاطمه (س)

غم خوار مسکین و یتیم و اسیر ؟

یا حسین (ع) با

"  لیا من المظلومون من عبادک "

قرآن خوان نیزه شد ؟

مگر صادق اهلبیت (ع )

گرسنگی راحله و بی بی صنم  

یا تن فروشی دخترکان معصوم را

گناه آقا زاده های شجاع ! خواند ؟

***

نه!

اینجا

حرم این اهلبیت نیست

اهلبیت،  بی ویلا؟

استغفر الله!

این اهلبیت را

یا باید فرق شکافت

یا میان درو دیوار

میخ به سینه ها شان کوفت

یا سربرید

یا زهر داد

یا به بند کشید

یا ...

 ( به روضه شان رسیدیم ) 

حکومت و عدالت

حکومت و شهادت

چه نسبتی دارند باهم؟

***

ساعت 21

اینجا شیراز است

اولین حرم آقا زاده ها

سومین حرم اهلبیت (ع )

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

مرکز فارس!

حرم  دین فروشان زراندوز

حرم مردگان دوپا

که داغ "خلخال" دختر مسلمان هم

 چین به پیشانی پر پینه شان نمی اندازد

و اشک را

در چشمان پر سوزشان

به  تلاطم وا نمیدارد!

چشمانی که سال ها

بر داغ حسینی

که  هزار و اندی  پیش

در کربلا مرد

همیشه خیس و عزادار است!

***

اینجا

سومین حرم اهلبیت است

 اولین حرم آقا زاده ها!

آقازادگانی که سال ها ست

برای دین جدیدشان

مسجد می سازند

با مناره های ابلیسک!

دینی که پیامرش

حضرت سرمایه(ص)!

و اصولش

دیدن ظلم با چشم

و سکوت بر آن با علم

دینی

با آرمان شهر 

دوبی + اذان و نماز پرشکوه جماعت

مکّه + طواف - رمی جمرات

***

ساعت 21

اینجا شیراز است

اولین حرم آقا زاده ها

سومین حرم اهلبیت (ع )

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

مرکز فارس !

این را

رادیو قراضه

خانه بی بی صنم می گفت !

خمیده زنی که خانه اش

از لاستیک است

 

                           سلمان کدیور - " سلیم "

وبلاگ پسرک چوپان      

                                 

-------------------------------------------------------------------

بازتاب مطلب در :

عدالتخواهی  - جنبش عدالتخواه دانشجویی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۱۵
سلمان کدیور

 

 

چند روز پیش اتفاقی مطلبی خواندم  به نقل از سایت صهیونیستی بالاترین که در آن اظهار کرده بودند،‌ روز 13 بدر نظام را سرنگون خواهیم کرد چرا که سپاه این روزها در سوریه مشغول سرکوب اعتراضات است و کشور از پاسدارها تخلیه شده!

بعد از خواندن این مطلب ناخوداگاه این جمله امام صادق (ع) در ذهنم دوید : " سپاس خدا را که دشمنان ما را از احمقان قرار داد ". امّا جدای از این حرف احمقانه چند نکته مهم و قابل تامل است :

اول اینکه چرا کتمان کنیم که سپاه در سوریه پادگان نظامی دارد. همانطور که آمریکا در بحرین دارد ما هم زیر گوش اسرائیل داریم اتفاقا خوب و پر موشکش را هم داریم  برای برای روز مبادا ان شالله

دوم اینکه، پادگان های مذبور،‌ از زمانی که سپاه به دستور امام(رة) وارد جنگ با رژیم صهیونیسی در لبنان شد، پر از پاسدار است نه اینکه همین مدت جدید آنجا نیرو داشته باشیم.

سوم اینکه سپاه نه در سوریه بلکه در لبنان هم هست در افغانستان و عراق و صد جای دیگه که روحتان هم باخبر نیست هست و این همان نقطه قوتی است که شب و روز را بر شما تیره تار کرده،  مثل اینکه با یک شبح طرف باشید. همین است که مثل مرگ از سپاه قدس اسم می برید.

چهارم اینکه، خیلی خوشحالم که برای سرنگونی نظام می بینند سپاه کجاست. این خودش یک اعتراف بزدلانه از ترسی است که  خداوند بر دل این جماعت سیاه دل انداخته  و قوت قلبی برای دلدادگان به انقلاب اسلامی.

پنجم اینکه، سپاه نه در در پادگان هاست فقط و نه در برون مرزها بلکه در قلب هر مومن به اسلام و انقلاب ، دژی محکم و ستبر دارد.

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۱۴
سلمان کدیور

 

 

 

به استحضار عموم مردم کفن دوست می رساند،‌ شرکت تعاونی " کفن دوستان شیک پوش "سهامی خواص،  چند مدت پیش طی یک اقدام جهادی  انقلابی ، برای مبارزه با جشن های دو هزار و شونصد ساله شاهنشاهی، مبادرت به واردات کفن از نقاط خیلی خیلی دور دست نمود که پس از اندی (نه سَندی ) متوجه شدیم همه ما سر کار تشریف داشته و در این معامله سیاسی به شدت متضرر گشته ایم ، لذا قصد داریم کفن های باد کرده روی دستمان را به قیمت روی جلد برای امت حزبل همیشه منقلب به مزایده بگذاریم.

 

 

کفن های موجود همه با جیب های بسیار گشاد، از جنس تترون، ریون و حریر و ضد آب و ضد انواع حیوانان موذی و نفوذی مانند مار ، مور و ملخ همچنین سازگار با انواع خاک های رسی، شنی، ماسه ای ،‌آهکی ؛ آهنی و الخ بوده که داری نشان استاندارد از شرکت بنا سازان طوبی ! نیز می باشد .

 

 

این کفن ها که خاصیت یه هویی انقلابی و فدایی کننده بسیار بالایی دارند در سایزهای لارج ،‌ایکس لارج، دو ایکس لارج تا خیلی خیلی لارج( مخصوص بزرگانی که سر سفره زمین، زیاد خوده اند و شکم باز نموده اند ) صد در صد تضمینی آماده عرضه  می باشند.

 

 

لذا با توجه به اینکه از یک سو رفتن به رحمت ایزدی حق است و آخر و عاقبت شتری است که روی همه می خوابد، و از سوی دیگر برای حفظ آرمان های اصیل انقلاب اسلامی ( بخوانید خاندانی ) در آینده به پوشیدن آن نیاز مبرم پیدا خواهیم کرد،‌ مقتضی است با مراجعه به وبلاگ  www.kafandostsn.zereshkfa.com  مبادرت به تکمیل فرم مربوط و درخواست مدل کفن مورد علاقه خود بنمایید.

 

در ضمن پس از اتمام این مزایده به تعدادی ازدوستان به قید قرعه جوایز نفیس از جمله :

 یک قطعه باغ شهر همراه با ویلای مناسب، با زمین کامل غصب شده، در منطقه سیخ چلنگون و

 یک قطعه با غشهر متعلق به اراضی ملی

اهدا می شود.

 

با تشکر

روابط امومی و امور بین الملل شرکت کفن دوستان شیک پوش( سهامی خواص)

 

 

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۱۱
سلمان کدیور

 

مدتی است که برخی گروهای  سیاسی و احزاب شیراز در یک هجمه ناجوانمردانه و به دور از اخلاق سعی بر آن دارند که  تیم اجرایی استان را به ملّی گرایی و همچنین زنده کردن رسوم طاغوتی متهم سازند. این گروه ها اعلام کرده اند که قرار است تیم اجرایی استان 200 گروه خواننده و رقاصه!!! خارجی را به تخت جمشید دعوت نموده و با برپا کردن چادرهای جشن 2500 ساله زمان طاغوت، این مراسم را در جمهوری اسلامی احیا کند.

حجم این شایعات به حدی رسید که قاسمی،‌ فرماندار شیرازدرمصاحبه ای که با رسانه های گروهی داشت  اعلام کرد :

روحانیت معظم و عزیر مطمئن باشد که این دولت خلاف نظر مقام معظم رهبری عمل نخواهد کرد و فصل الخطاب بودن فرامین مقام معظم رهبری در عملکرد دولت نهم و دهم از ابتدا تا کنون مشهود و روشن بوده است.
فرماندار شیراز در پایان با تاکید بر اینکه باید به عرصه فرهنگ نگاه منطقی داشته باشیم، یادآور شد:هم با فضای لهو ولعب آلود فرهنگی و هم با فضای بسته و منجمد فرهنگی مخالف هستم

 

.امّا این مصاحبه هم نتوانست از حجم شایعات بکاهد تا آنجا که برخی از این دوستان اخلاق و عفت کلام را هم زیر پانهاده و به ترور شخصیت افراد دامن زدند . این در حالیست که این گروهها و احزاب در زمانی که قدرت اجرایی استان و شهر را در دست داشتند خود از ارتکاب اعمالی که اکنون آن را مستحل کننده اسلام و انقلاب می دانند، دریغ نورزیده اند .

لصفا به دقت متن گزارش زیر را بخوانید :

 

تاریکی و سکوت همه فضا را پر کرده است. کاخ داریوش در آرامشی آسمانی فرو رفته است.  ده سرباز هخامنشی در پوشش باستانی، با قدم هایی یک نواخت در حالی‌که در دست دو نفر نخست، دو مشعل روش است می آیند. روی لباس سربازان با گل های نیلوفر آبی، نماد زندگی و جاودانگی نقش بسته. نمادی که دو هزار و پانصد سال است، جاودانه و سرسبز، بر نقش برجسته های تخت جمشید، مانده است. در میان صف سربازان، کسی پوشیده در «کیمونوی» سفید قدم بر می دارد.

 

 

«ایداکشی» هنرمند ژاپنی تا آستانه آپادانا با سربازان همراه می شود و سپس خود به تنهایی پشت سازش قرار می گیرد و می نوازد. لحظه ای بعد نوایی عجیب فضا را پر می کند. فضایی که شکوه این مجموعه را بیشتر می کند. نوعی موسیقی الکترونیکی ژاپنی که برداشتی ژاپنی از فضای تخت جمشید است.

 

بله، این گزارش کنسرت گروه ژاپنی «ان پی او کما» در تخت جمشید ،‌ است. این کنسرت با هزینه بسیار گزاف و با دکور و گریم هخامنشی،‌ دقیقا همانند جشن های 2500 ساله طاغوت در سال 83 برگزا رگردید.  

در اردیبهشت سال 84 نیز این داستان توسط گروه ارکست سمفونیک تهران به رهبری لوریس چکنوواریان در تخت جمشید تکرار شد.

 

این گذشت و نوبت به حاکمیت اصولگرایان پر مدعا رسید . در زمان تصدی جناب رضا زاده، بر مدیریت استان، گروه موسیقی آلمانی " وایمار " برای اجرای کنسرت زنده انچنانی ،‌به تخت جمشید دعوت شد. این کنسرت هم، در سکوت کامل کفن پوشان امروز به خوبی و خوشی برگزار گردید .

بعد از این کنسرت بسیار زیبا با موسیقی و آهنگ شرعی!،‌ دوستان اصولگرا به تدارک کنسرت های دیگر در تخت جمشید اندیشیدند. این شد که نوبت را به " گروه عارف " ،‌ به سرپرستی پرویز مشکاتیان دادند تا او هم بتواند از این فضا برای ترویج موسیق بهره ببرد .


جای بسی تامل است که در تمامی این سال ها، نه کسی به فرماندار وقت نامه سرزنش کننده نوشت، نه احزب و گروه های راست سنتی تیم اجرایی استان را به ملی گرایی و احیای رسوم طاغوتی متهم نمود نه گروه کفن پوشی تشکیل شد تا انقلاب را از این فاجعه عظمی نجات دهد و نه فریاد وا اسلاما و وا انقلابا در گلوی آزاده ای پیچید .

 

البته این تنها نقطه پارادکس این گروه ها و احزاب به اصطلاح اصولگرا نیست. این جریان سیاسی،  در داستان مبارزه با مفاسد اقتصادی فارس و شیرازو با توجه به اظهرمن الشمس بودن مظالم آن بر مردم و مستضعفین،  نه تنها مهر سکوت بر لبان خود زدند بلکه مفاسد آن را نیز توجیه  وتئوریزه کردند.

 

آنچه واضح و بارز است این نکته است که برخی از این جریانات سیاسی که درماجرای مبارزه با زمین خواری و مفاسداقتصادی فارس، آبروی  خود و خاندان های عریض و طویلشان به شدت لطمه دید،‌ آب را گل آلود دیده اند به بهانه های واهی در حال نوعی تسویه حساب سیاسی با تیم اجرایی استان هستند و این داد و فریادها و گروه کفن پوش، چیزی جز بازی سیاسی کودکانه نیست . 

دل این جماعت نه به حال اسلام و انقلاب سوخته، نه جگرشان بر داغ بحرین گداخته، که اگر این داد و داغ را داشتند،‌ زمانی که زالوصفتان سرمایه دار، خون مردم و مستضعفین را به بهانه  مدرن کردن شیرازبا برج های شیطانی در شیشه می کردند یا زمانی که با طرح باغشهرها آنان را نسبت به انقلاب و نظام بدبیند و همزمان درتخت جمشید کنسرت آنچنانی برگزار می کردند، گروه کفن پوش راه می انداختند و برای انقلاب گریبان چاک می دادند.

این دوستان به اسم اصولگرا ابتدا باید کارنامه فرهنگی خود را نگاه می کردند و سپس داعیه علمداری فرهنگی در شهر و استان را بر زبان می چرخاندند. شرح کنسرت های سیمین غانم گرفته تا دیگر رقاصان قبل از انقلاب که در آینده به شرح آنها خواهیم پرداخت،‌لکه های سیاهی برکارنامه فرهنگی دوستان مدعیست .

------------------------------------------------------

بعد نوشت:

١ - بخوانید: سیاست های فرهنگی آقازاده ها تا کفن پوشی سیاسی - ناگفته های دانشجوی انقلابی

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۷
سلمان کدیور